عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است...

 

هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است

عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است

 

نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

 

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

گو به نزدیک مرو کافت پروانه ، پَرست

 

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست

 

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

آدمی خوی شود ورنه همان جانورست

 

شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست، که مستسقی از آن تشنه ترست

 

من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم

هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست

 

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپرست

 

من از این بند نخواهم بدر آمد همه عمر

بند پایی که بدست تو بود تاج سرست

 

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست

 

 

/ 3 نظر / 68 بازدید
میفروش

سلام ممنون از حضور و اظهار نظرتون . من شاعر نيستم و كلاس و دوره و كتابي هم نخوندم- فقط يه وقتايي از سر ذوق و علاقه چند خطي رو مي نويسم . به هر حال ممنونم از نظري كه داديد. برقرار باشيد. به اميد ديدار [گل]

مینا

ای که گویی که تورا عشق حقیقی به سر است عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است همچو پروانه اگردل بزنی آتش شمع تازه فهمی که دلت ار هنرش بیخبر است همچو زاهد تو مرو گوشه ی مسجد بنشین از ریا هرچه کنی جان دیم بی اثر است لذت باده بپرس ار دل شوریده ی من تا بدانی ز چه از روز ازل در نظر است (شاعر:رضا محمدی(شب افروز))

مینا

ببخشید مصراع 6 (جان دلم بی اثر است)