با توام ای لنگر تسکین!

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شادآور نغز

از زبان تو شنید:

زندگی رویا نیست، زندگی زیبایی است

میتوان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی

میتوان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

میتوان از میان، فاصله ها را برداشت

دل من، با دل تو ، هر دو بیزار از این فاصله هاست....

قصه ی شیرینی است

کودک چشم من از قصه ی تو میخوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی است

باز هم قصه بگو، تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم...

در میان من و تو فاصله هاست...

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من میبخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.....

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر، رونقی دیگر هست

میتوانی تو به من، زندگانی بخشی

یا بگیری از من، آنچه را می بخشی...

حمید مصدق...

/ 5 نظر / 40 بازدید

سلام عصر بخیر وب خوبی داری وموفق باشید.[لبخند]

مینو

دستتان درد نکند.با این شعر مرا بردید به سالهای دانشجوئی:من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی بر خیزد.باز هم ممنون

دالکاف

منم یک سایه ی اصیل بدون آفتاب...! درود... دوست گرامی به دنیای من دعوتید.

مینا

حس قشنگی بهم داد...خیلی مرسی از انتخاب این شعر [دست][گل]

میفروش

سلام. خوبيد؟ ممنون از اينكه دعوتمون كرديد به شعر زيباي حميد مصدق . ياد اون شعرش هم افتادم كه مي گفت كوه بايد شد و ماند . رود بايد شد و رفت .... برقرار باشيد. به اميد ديدار[گل]