سوءهاضمه روانی

 

 روزی مردی نزد بهاء الدین نقشبند آمد و گفت: '' من از یک آموزگار به آموزگاری دیگر سفر کرده ام و طریقت های بسیاری را مطالعه کرده ام که همگی به من منافع بسیار رسانده و انواع استفاده ها را از آن ها برده ام. اینک مایلم به عنوان یکی از مریدان شما پذیرفته شوم تا از آبشخور دانش بیشتر بنوشم و خود را بیش از پیش در طریقت و عرفان پیشرفته سازم . ''

بها الدین به جای این که مستقیما پاسخ دهد , دستور داد تا شام بیاورند . وقتی برنج و خورشت گوشت آورده شد, او بشقاب بشقاب برای میهمان غذا کشید. پس از شام, شیرینی و میوه به او داد .

آنگاه دستور داد تا تنقلات بیشتری آوردند و سپس انواع خوراک های دیگر از قبیل سالاد, سبزی, نقل و شیرینی ها را به او خوراند .

در ابتدا میهمان شاد بود زیرا که بهاء الدین با این تعارفات راضی به نظر می رسید و هر لقمه ای را که او به دهان گذاشت با رضایت نگاه میکرد. پس او تا آنجا که میتوانست خورد . وقتی سرعت خوردن او آهسته شد, شیخ صوفی به نظر آزرده شد و برای رفع آزردگی شیخ , میهمان بداقبال یک وعده ی دیگر نیز خورد .

وقتی که دیگر نتوانست حتی یک دانه برنج دیگر فرو دهد و با ناراحتی بسیار به پشتی تکیه داده بود, بهاء الدین به او گفت : ''وقتی نزد من آمدی, سرشار از آموخته های هضم نشده بودی, همان طور که اینک از این همه گوشت و روغن و سبزی و شیرینی و برنج انباشته شده ای. تو ناراحت بودی و چون با ناراحتی واقعی معنوی اشنایی نداشتی, این پدیده را همچون گرسنگی برای دانش بیش تر تفسیر می کردی. عارضه واقعی تو سوء هاضمه بوده است .
حالا اگر به من اجازه بدهی, در قالب کارهایی که به نظر تو مشرف شدن نمی آید, به تو بیاموزم چگونه آنچه را که خورده ای هضم کنی و آن را به انرژی – و نه به وزن اضافی – تبدیل کنی . ''
مرد موافقت کرد . او داستانش را ده ها سال بعد, زمانی که خودش یک مرشد بزرگ صوفی به نام خلیل اشرف زاده شده بود برای دیگران بازگو کرد .

دانش باید هضم بشه، اونوقته که تبدیل به خرد میشه، اگه همینطور به خوردن ادامه بدی و نتونی هضم کنی اون خوراک به خون و مغز استخوان تبدیل نمیشه، به مشکل تبدیل میشه، تو وزن اضافه پیدا میکنی، سنگین و خنگ میشی، اینجوری هوشمندتر نمیشی! اگر غذا به تو نشاط و طراوت بده درسته، اگه فقط تو رو سنگین کنه خطا و بی معنیه، سنگین بودن، با نشاط بودن نیست!

 

/ 6 نظر / 15 بازدید
هاله

باید ازتون تشکر کرد به خاطر آهنگ فوق العاده ی وبلاگتون .. مرسی خانم !

مهرسا مستقل

سنگین بودن، با نشاط بودن نیست! چقد خوب بود ترنج...

خانم اردیبهشتی

سلام تو کتابی خوندم یک نفر پیش یک استاد هنرمند ژاپنی رفت و گفت اگه بخوام توی این رشته یک استاد بزرگ بشم چند سال لازمه؟! گفت 10 سال. گفت اگه شب و روز زحمت بکشم و کلی کار کنم چی؟! گفت 20 سال. برای استاد شدن توی هر چیزی، برای پختگی و مهارت زمان لازمه. زمان باعث میشه ما معنی خیلی چیزها را درک کنیم.

بی ربط

به نکته قشنگی اشاره کردید، درسته. و چقدر این روزها از طریق تلویزیون و ماهواره و بیلبورد و اس ام اس و اینترنت و ... به ما دانش می خورونن. چرا هیشکی نیست بهشون بگه: «بابا من دیگه نمی خورم، ترکیدم، ولم کنین.[عصبانی]» [نیشخند]