ترنــــــــــــــــــــج
 
 

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شادآور نغز

از زبان تو شنید:

زندگی رویا نیست، زندگی زیبایی است

میتوان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی

میتوان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

میتوان از میان، فاصله ها را برداشت

دل من، با دل تو ، هر دو بیزار از این فاصله هاست....

قصه ی شیرینی است

کودک چشم من از قصه ی تو میخوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی است

باز هم قصه بگو، تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم...

در میان من و تو فاصله هاست...

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من میبخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.....

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر، رونقی دیگر هست

میتوانی تو به من، زندگانی بخشی

یا بگیری از من، آنچه را می بخشی...

حمید مصدق...



موضوع مطلب : شعر و ادب / از عشق

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/٦/۱۳ :: ٦:٢٤ ‎ب.ظ :: توسط : ترنج
درباره وبلاگ
ترنج
گاه رندم، گاه زاهد ، گاه مست گاه هست و نیست و گاهی نیست و هست گاه نفسم در خرابات افکند گاه جانم در مناجات افکند من میان هر دو حیران مانده ام چون کنم در چاه و زندان مانده ام.......

صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed