ترنــــــــــــــــــــج
 
 

 

هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است

عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است

 

نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

 

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

گو به نزدیک مرو کافت پروانه ، پَرست

 

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست

 

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

آدمی خوی شود ورنه همان جانورست

 

شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست، که مستسقی از آن تشنه ترست

 

من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم

هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست

 

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپرست

 

من از این بند نخواهم بدر آمد همه عمر

بند پایی که بدست تو بود تاج سرست

 

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست

 

 



موضوع مطلب : شعر و ادب / از عشق

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٥ :: ٢:۱٠ ‎ق.ظ :: توسط : ترنج
درباره وبلاگ
ترنج
گاه رندم، گاه زاهد ، گاه مست گاه هست و نیست و گاهی نیست و هست گاه نفسم در خرابات افکند گاه جانم در مناجات افکند من میان هر دو حیران مانده ام چون کنم در چاه و زندان مانده ام.......

صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed