ترنــــــــــــــــــــج
 
 

 

ابا یزید به حج میرفت. و او را عادت بود که در هر شهری که درآمدی ،
اول زیارت مشایخ کردی  آنگه کار دگر.


در بصره به خدمت درویشی رفت. درویش گفت که : 
یا ابا یزید ،کجا میروی؟
گفت: به مکه ٬به زیارت خانه ی خدا.
گفت: با تو توشه راه چیست؟
گفت : دویست دِرهم
گفت:  برخیز و هفت بار گرد من طواف کن و آن سیم به من ده
بایزید برجست٬ سیم بگشاد از میان٬ بوسه داد و پیش او نهاد.
درویش گفت: آن خانه ی خداست و این دل من هم خانه ی خدا ؛ اما بدان ، خدایی که خداوند آن خانه است  تا آن خانه رابنا کرده اند ٬در آن در نیامده است. و از آن روز که این خانه را بنا کرده ، از این خانه خالی نشده.
و من می اندیشم که چگونه میتوان باطل را بر این خدایِ جان پیروز کرد٬زشتی چگونه همخانه ی حق میشود ( مگر نه اینکه حلاج انا الحق گفت؟) ،حق چگونه تواند گناه کرد؟ نور چگونه  ظلمت میشود...

 



موضوع مطلب : شعر و ادب

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ :: ٩:٥۱ ‎ب.ظ :: توسط : ترنج
درباره وبلاگ
ترنج
گاه رندم، گاه زاهد ، گاه مست گاه هست و نیست و گاهی نیست و هست گاه نفسم در خرابات افکند گاه جانم در مناجات افکند من میان هر دو حیران مانده ام چون کنم در چاه و زندان مانده ام.......

صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed