ترنــــــــــــــــــــج
 
 

 

 

"تو را غیر این غذای خواب و خور، غذای دیگر است، در این عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب و روز تن می پروری، آخر این تن، اسب توست و این عالم آخور اوست، و غذای اسب، غذای سوار نباشد."


از نظر من عشق، غذای روحه...روح بی عشق زنده نمی مونه همونطور که جسم بی غذا...



موضوع مطلب : از عشق / شعر و ادب

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۳/۳۱ :: ۸:٥٦ ‎ب.ظ :: توسط : ترنج

 

 روزی مردی نزد بهاء الدین نقشبند آمد و گفت: '' من از یک آموزگار به آموزگاری دیگر سفر کرده ام و طریقت های بسیاری را مطالعه کرده ام که همگی به من منافع بسیار رسانده و انواع استفاده ها را از آن ها برده ام. اینک مایلم به عنوان یکی از مریدان شما پذیرفته شوم تا از آبشخور دانش بیشتر بنوشم و خود را بیش از پیش در طریقت و عرفان پیشرفته سازم . ''

بها الدین به جای این که مستقیما پاسخ دهد , دستور داد تا شام بیاورند . وقتی برنج و خورشت گوشت آورده شد, او بشقاب بشقاب برای میهمان غذا کشید. پس از شام, شیرینی و میوه به او داد .

آنگاه دستور داد تا تنقلات بیشتری آوردند و سپس انواع خوراک های دیگر از قبیل سالاد, سبزی, نقل و شیرینی ها را به او خوراند .

در ابتدا میهمان شاد بود زیرا که بهاء الدین با این تعارفات راضی به نظر می رسید و هر لقمه ای را که او به دهان گذاشت با رضایت نگاه میکرد. پس او تا آنجا که میتوانست خورد . وقتی سرعت خوردن او آهسته شد, شیخ صوفی به نظر آزرده شد و برای رفع آزردگی شیخ , میهمان بداقبال یک وعده ی دیگر نیز خورد .

وقتی که دیگر نتوانست حتی یک دانه برنج دیگر فرو دهد و با ناراحتی بسیار به پشتی تکیه داده بود, بهاء الدین به او گفت : ''وقتی نزد من آمدی, سرشار از آموخته های هضم نشده بودی, همان طور که اینک از این همه گوشت و روغن و سبزی و شیرینی و برنج انباشته شده ای. تو ناراحت بودی و چون با ناراحتی واقعی معنوی اشنایی نداشتی, این پدیده را همچون گرسنگی برای دانش بیش تر تفسیر می کردی. عارضه واقعی تو سوء هاضمه بوده است .
حالا اگر به من اجازه بدهی, در قالب کارهایی که به نظر تو مشرف شدن نمی آید, به تو بیاموزم چگونه آنچه را که خورده ای هضم کنی و آن را به انرژی – و نه به وزن اضافی – تبدیل کنی . ''
مرد موافقت کرد . او داستانش را ده ها سال بعد, زمانی که خودش یک مرشد بزرگ صوفی به نام خلیل اشرف زاده شده بود برای دیگران بازگو کرد .

دانش باید هضم بشه، اونوقته که تبدیل به خرد میشه، اگه همینطور به خوردن ادامه بدی و نتونی هضم کنی اون خوراک به خون و مغز استخوان تبدیل نمیشه، به مشکل تبدیل میشه، تو وزن اضافه پیدا میکنی، سنگین و خنگ میشی، اینجوری هوشمندتر نمیشی! اگر غذا به تو نشاط و طراوت بده درسته، اگه فقط تو رو سنگین کنه خطا و بی معنیه، سنگین بودن، با نشاط بودن نیست!

 



موضوع مطلب : دوباره فکر کن / داستانک

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢٧ :: ٩:٢۸ ‎ب.ظ :: توسط : ترنج

 

رو رو که نه ای عاشق، ای زلفک و ای خالک
ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک

با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک
بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک

ای نازک ِنازک دل، دل جو که دلت ماند
روزی که جدا مانی از زرک و از مالک

اشکسته چرا باشی؟ دلتنگ چرا گردی ؟
دل همچو دل میمک، قد همچو قد دالک

تو رستم دستانی از زال چه می ترسی
یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک

من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد
بر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک

می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگر
سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک

بر هفت فلک بگذر، افسون زحل مشنو

بگذار منجم را در اختر و در فالک


ترک خور و خفتن گو، رو دین حقیقی جو
تا میر ابد باشی، بی رسمک و آیینک

بشنوید

شعر:مولانا

خواننده و آهنگساز: سیاوش ناظری



موضوع مطلب : به گوش جان نیوش! / شعر و ادب

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢٧ :: ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ :: توسط : ترنج

 

وقتی زندگیتون تو خطره، آینده رو فراموش میکنید،(فرض کنید موقع صخره نوردی روی یه ستیغ گیر افتادید!) همه ی تلاشتون صرف اقدام بعدی میشه و بعد اقدام بعدی، همینطور سانتی متر به سانتی متر جلو میرید و بالاخره چنگ میندازید و خودتون از مهلکه نجات میدید.

وقتی زندگی مشکل میشه تنها راهکار همینه!

وقتی بدترین وضع ممکن براتون پیش میاد دیگه نمی تونید به بقیه ی عمرتون فکر کنید، حتی نمیتونید به زندگی تا آخر همون ماه هم فکر کنید! اما معمولا میتونید روزها رو یکی یکی سر کنید، هر وقت احساس کردید تحمل 24 ساعت خیلی سخته، وقتتون و در برش های پنج دقیقه ای که تحملشون آسونتره بگذرونید.

مشکلات و یکی یکی حل کنید، یه قدم بردارید، یه خورده که اعتماد به نفس به دست آوردید، برید سراغ قدم بعدی و یه قدم دیگه، در آخر می بینید که اوقات سخت و مشکلات و همینجوری پشت سر گذاشتید.

اگر قرار باشه نگرانِ:

همه ی کارهایی باشید که باید در ماه آینده انجامشون بدید یا

همه ی کارهایی که ممکنه در سال آینده خراب از کار در بیاد

حتما دیوانه میشید! پس توجهتون و به حال و لحظه ای که در اون هستید معطوف کنید.

وقتی قراره برید یه سفر یه روزه، احمقانه نیست که اندوخته ی آب و غذای یک عمر رو همراهتون ببرید؟ پس چرا به نظرتون عجیب نیست که بعضی ها نگران های 25 سال آینده رو همه جا با خودشون میبرند و بعد هم از خودشون می پرسن چرا زندگی اینقدر سخته؟

جسم و روح انسان طوری طراحی شده که زندگی رو در برش های بیست و چهار ساعته بگذرونه، نه بیشتر!!

دفعه ی بعد که احساس ناامیدی و سرخوردگی کردید از خودتون بپرسید:

هوای کافی برای نفس کشیدن دارم؟

غذای کافی برای امروزم دارم؟

نیازهام تا 5 دقیقه ی دیگه تامینه؟

وقتی اون پنج دقیقه رو به سلامت پشت سرگذاشتید خودتون و برای روبرو شدن با پنج دقیقه ی بعدی آماده کنید. وقت و زندگیتون و به صورت لقمه های کوچک در بیارید، این کار تا حد زیادی از سوءهاضمه جلوگیری میکنه!

در نهایت:

تنها وظیفه ی شما اینه که از صبح تا شب که به رختخواب میرید نهایت تلاشتون و بکنید، فردا رو به عهده ی خودش بگذارید!



موضوع مطلب : از روانِ ما / قدری انرژی / دوباره فکر کن

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢٦ :: ٧:٠٧ ‎ب.ظ :: توسط : ترنج

 

 

یک روش عملی که در شروع درمان افسردگی میشه انجامش داد ثبت روزانه ی افکار منفیه. هدف این روش اینه که اولا فرد افکار منفی خودش و بشناسه و علتشون و بفهمه و در مرحله ی بعد اقدام به تغییر اون افکار غیرسازنده کنه.

تو این روش :

افکار منفی و غیر سازنده رو شناسایی میکنیم: این افکار تبدیل شدن به یه عادت و باور نیرومند ، بخاطر اینکه به صورت عادت دراومدن غیرارادی هستن و ما متوجه جریانش نمیشیم. بخاطر همین ثبت و یادداشت کردنشون باعث میشه که ما بتونیم ازشون آگاه بشیم


یه جدول تنظیم میکنیم، بالاش مینویسیم ثبت روزانه وقایع و عواطف.

این جدول 6 ستون داره:

 ستون اول تاریخه، تاریخ امروز و مینویسید،

 ستون دوم شرح موقعیت: تو این ستون شما باید همه ی حوادث و موقعیتایی که در طول روز شما رو تحت تاثیر قرار دادن ثبت کنید.

ستون سوم، عواطف: تو این ستون احساسی که به شما در اون مورد خاص دست داده رو یادداشت کنید.

ستون چهارم :افکار غیر ارادی(استنباط و برداشت): استنباط ذهنی و دلیل اینکه اون حس به شما دست داده رو بنویسید. اینطوری شما با احساسات و افکار منفی خودتون آشنا میشید.

ستون پنجم: منطقی و واقع بینانه: با خودتون فکر کنید به جای این استدلالهایی که کردید دلایل منطقی دیگه ای میتونه وجود داشته باشه؟ اینجاست که شما با اشکال فکر و ذهن خودتون آشنا میشید و حالا میتونید با روش درست معایت فکری خودتون و با تمرین اصلاح کنید.

ستون آخر: خطای ادراکی: الگوهای فکری یه آدم افسرده رو یادتونه؟ کمال پرسیتی، عمومیت دادن افراطی، نادیده گرفتن نکات و جنبه های مثبت، پیش داوری و قضاوت عحولانه، بزرگ دیدن معایب و کوچک شمردن محاسن، برچسب زدن، سرزنش خود، بایدها و نبایدها...تو این اتفاق و موقعیتی که براتون پیش اومده بود کدوم یک از این الگوها رو استفاده کردید؟ تو ستون آخر بنویسیدش.

 

با یه مثال روشنتر میشه(این و به صورت یه جدول با شش ستون ببینید!)

1.       تاریخ امروز

2.       شرح موقعیت: ساعت 7 بعداز ظهر وقت مطب دارم ولی شوهرم یک ساعت تاخیر کرده

3.       عواطف:عصبانی، دلگیر ، نگران و بدبین

4.       افکار غیرارادی: من براش اهمیتی ندارم، هیچوقت کاری برام انجام نداده، شاید با یکی دیگه قرار داشته و ...

5.       منطقی و واقع بینانه: نه، منصفانه نیست، او اکثر مواقع کاری که از دستش براومده برام انجام داده، حتما مشکلی پیش اومده، فراموش کرده یا ...

6.       خطای ادراکی: پیش داوری عجولانه، تعمیم دادن.



موضوع مطلب : افسردگی / از روانِ ما

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢٥ :: ۳:٢٩ ‎ب.ظ :: توسط : ترنج

 


آدم افسرده تو افکارش دچار تحریف میشه، در مورد خودش، دنیا(مردم و طبیعت) و آینده دچار افکار غیرسازنده و مخرب میشه.

خودش و بی ارزش و ناتوان و دارای عیوب زیاد می بینه، و فکر میکنه دوست داشتنی نیست.

دنیا رو خطرناک و غیرقابل پیش بینی و بدون لطف و زیبایی و پر از موقعیت برای شکست و صدمه دیدن می بینه و مردم و و منتقد، بی توجه و غیر قابل اعتماد و ظالم.

آینده رو مثل وضع حاضر و حتی با سختی بدتر و ناامیدی و بیشتر و شکست بیشتر می بینه.

خوب مسلمه که این طرز فکر روی چیزی که فرد احساس میکنه یا انجام میده چقدر تاثیر میذاره طوری که با کوچکترین اتفاقی ذهن شروع میکنه تمام نکات منفی رو بررسی کردن، حتی یاد روزهای گذشته هم میفته و نکات منفی اونها هم میاد جلوی چشمش، یعنی ذهن دچار "نشخوار افکار" میشه و هرروز بیشتر در باتلاق افکار منفی فرو میره.

اگه احساس میکنید افسرده اید توی افکارتون دنبال این الگوها بگردید:

1.       مطلق گرایی یا کمال پرستی: سیستم فکری همه یا هیچ!! همه چیز یا سیاهه یا سفید، یا خوب یا بد، زشت یا زیبا و اینکه هر چیزی باید در حد عالی و کامل باشه.

(این باعث میشه فرد افسرده به شدت از اشتباه کردن بترسه، وقتی من اینقدر میترسم که یه اشتباه حتی کوچیک توی کارم به منزله ی به وجود اومدن یه فاجعه باشه برام، مسلمه که فلج میشم و ترجیح میدم هیچ کاری انجام ندم که مبادا اشتباهی پیش بیاد توش)

پدر و مادرایی که از فرزندشون میخوان همیشه نفر اول باشه و با اشتباهاتش توبیخش میکنن مراقب باشن ، چون دارن بذر افسردگی و عدم اعتماد به نفس و در ذهن کودکشون میکارن.

 

2.       عمومیت دادن افراطی:  وقتی یک یا دوبار شکست میخورن این و به موارد دیگه تعمیم میدن و خودشون و به کل ناتوان می بینن و  دست از تلاش برمیدارن(از ترس شکست دوباره!)

3.       نادیده گرفتن جنبه های مثبت :بیشتر اوقات نیمه ی خالی لیوان و می بینن و به جنبه های مثبت خودشون و محیط یا دیگران توجهی ندارن.

4.       پیش داوری و قضاوت عجولانه: بر اساس یک یا دو واقعیت(که بیشتر مواقع حدسهای نادرست هم هستن) بدون اینکه مطمئن بشن خیلی سطحی نتیجه گیری میکنن و بر اون اساس عمل میکنن. مثلا یکی میخواد خواسته ای که داره رو با رئیسش مطرح کنه، تو ذهن خودش شروع میکنه به ارزیابی و پیش داوری، مثل اینکه: نکنه من و مثل همیشه تحویل نگیره؟ یا امروز صبح که دیدمش بداخلاق بود و خیلی عصبانی بود، بهتره که اصلا خواسته م و مطرح نکنم...

5.       بزرگ دیدن معایب و کوچک شمردن محاسن: به مسائل و نواقص جزئی خیلی بیشتر از حدی که لازمه بها میدن، مثلا : با این جوش بزرگ روی صورتم چقد زشت شدم ، چقد غذایی که درست کرده بودم بدمزه شده، حالا راجع به من چی فکر میکنن؟ ولی در عوض محاسن و موفقیت هاشون و کوچیک میشمرن:درسته که تو امتحان قبول شدم ولی این فقط شانسی بود...

6.       برچسب زدن: شروع میکنن به برچسب های منفی زدن روی ویژگیهای شخصیتی و در طولانی مدت این برچسبها تبدیل میشن به یه باور. مثلا : من تنبلم، احمقم و ...

7.       سرزنش خود: مسئولیت مسائل ناخوشایند و حتی وقتی نقش و کنترلی توش نداشته به دوش خودش میندازه و خودش و مقصر و گناهکار میدونه.

8.       بایدها و نبایدها: فکراشون در قید باید و نبایده(به جای بهتره و ایده ال تره و ...) : آدمها "باید" سر قولشون بمونن، من "باید" اون و راضی کنم، "باید" سروقت برسه...خوب مسلمه که دنیا بر اساس باید و نبایدای ما عمل نمیکنه و خیلی وقتا ما ناامید میشیم و چون این قوانین ما زیر پا گذاشته شدن عصبی و ناامید و افسرده میشیم.

 

 



موضوع مطلب : افسردگی / از روانِ ما

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٢٥ :: ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ :: توسط : ترنج

 

فکر میکنید انگیزه ی پنهان پشت همه ی کارهایی که انجام میدیم چی باشه؟ انگیزه ی پشت پرده ی هر کاری که هر کسی انجام میده اینه که احساس بهتری پیدا کنه!

این حرف و دربست قبول نکنید، برید از روانشناس ها بپرسید یا کتابهای افلاطون و ارسطو و فروید و بخونید.

وقتی ظرف سه دقیقه یک پیتزا رو میخورید با خودتون فکر میکنید: این کار حس خوبی به من میده، میخوام خوشحال باشم.

یک مربی تناسب اندام استخدام میکنید و شش ماه فقط کاهو میخورید چون هدفتون اینه: میخوام از سایز بدنم راضی باشم.

به خیریه کمک میکنید چون فکر میکنید میخواید به مردم کمک کنید؟ بله، درسته، اما اگه با اینکار احساس بدبختی میکردید بازم حاضر بودید این کار و بکنید؟

آدمهای مختلف کارای مختلف انجام میدن اما هدف همه یک چیزه: "اگر اینکار و بکنم احساس بهتری خواهم داشت."

خیلی مسخره است، همه ی ما بطور طبیعی و بی اختیار در تعقیب شادی و رضایت از زندگی هستیم، اما بعضی ها فکر میکنن اینکار خودخواهیه، دچار عذاب وجدان میشن و همین اونها رو غمگین و ناراحت میکنه.

رفتن به دنبال شادی خودخواهی نیست، غمگین و بدبخت بودن خودخواهیه! آدمهای شاد و راضی، ملاحظه کارتر و با فکرترن.این آدمهای غمگین و ناراضی هستن که تمام فکر و ذکرشون به خودشون مشغوله، آدمهای شاد، دوستای بهتر، همسرای بهتر و کارفرماهای بهتری هستن.

هرچی شما شادتر باشید وضع همه ی ما بهتر خواهد بود!


"روزهای سخت" ممکنه به معنای بی پولی یا نداشتن یه دوست خوب یا بیکاری یا قطع امید یا هرچیز دیگه ای باشه، ما آدما بیشتر از هرچیزی به امید نیاز داریم، خوشبختانه این امکان وجود داره که خودتون رو از عمیق ترین گودال ها هم بالا بکشید. اگر الان غمگین و ناراحتید چه بسا چند ماه دیگه به عقب نگاه کنید و ببینید این دوران سخت چقدر به شما کمک کرد تا برای شرایط بهتری آماده بشید.

بیشتر ما زندگی رو با این باور شروع میکنیم:

*اشتباه کردن بده

*شادترین آدما اونایی هستن که راحت ترین زندگیها رو دارن

*باهوش ترین آدما موفق ترین آدمها هستن

*برای شاد بودن به یک شریک زندگی خوب نیاز داریم.

اما...هیچ کدوم از اینها الزاما واقعیت ندارن!

از کتاب "راز شادزیستن در روزهای سخت" :اندرو متیوز

 



موضوع مطلب : دوباره فکر کن / قدری انرژی

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۳/۱۸ :: ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ :: توسط : ترنج

 

به یاد داشته باش انسان چون بومی سفید قدم در دنیا میگذارد. خدا هیچ طرح و نگاری در تو ایجاد نمیکند. تو از قبل برنامه ریزی نشده ای،چیزی به نام سرنوشت وجود ندارد. سرنوشت اختراع انسانهای ترسو و بزدل و کسانی است که نمیخواهند از زندگیشان چیزی پدید آورند. کسانی که چنان تنبل و بی شهامت هستند که نمیخواهند مخاطره ای بکنند. آنان همه ی مسئولیت ها را گردن خدا می اندازند و آن را با سرنوشت و قسمت و هزاران چیز دیگر میخوانند. اما همه این ها اساسا ترفندی است برای شانه خالی کردن از این که " من مسئول زندگی خودم هستم، هر آنچه اکنون هستم خودم آفریده ام، و هر آنچه قرار است فردا باشم ، آن را امروز می آفرینم. در مورد دیروز کاری نمیتوان انجام داد. نباید در مورد آن نگران بود. هر چه که بود گذشته. اما امروز هنوز در دسترس است و از امروز است که تمام فرداها پدید خواهند آمد. " و اگر تو اندکی هشیار باشی همه ی ماجرا دگرگون میشود.


ما کاملا مسئول هر آن چه هستیم که هستیم. این نخستین چیزی است که باید بپذیری . این کار در آغاز دردآور است. زیرا " خود" احساس میکند که از هم متلاشی میشود:" من مسئول هستم؟ پس این همه شلوغی و آشفتگی را خودم آفریده ام؟"

 

این، " خودِ" ما را آزرده میکند، اما اگر از آن آگاه شویم، این آگاهی به سرآغازی برای یکی زندگی جدید تبدیل میشود. تکانهایی کوچک کافی است تا چهره ی غمگین را به چهره ای خندان تبدیل کند.

 

اما هر کاری باید بکنیم باید همین امروز انجام دهیم ، زیرا گذشته دیگر وجود ندارد و آینده هنوز نیامده است، آنچه که در دسترس ماست امروز است و امروز به تنهایی کافی است.



موضوع مطلب : دوباره فکر کن

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٥ :: ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ :: توسط : ترنج



موضوع مطلب : quotes! / دوباره فکر کن

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۳/٥ :: ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ :: توسط : ترنج
درباره وبلاگ
ترنج
گاه رندم، گاه زاهد ، گاه مست گاه هست و نیست و گاهی نیست و هست گاه نفسم در خرابات افکند گاه جانم در مناجات افکند من میان هر دو حیران مانده ام چون کنم در چاه و زندان مانده ام.......

صفحات وبلاگ
نويسندگان
RSS Feed